ديروز بعد از اتمام اداره براي انجام كاري به ميدان هفت تير رفته بودم. هنگام بازگشت به منزل از همان ايستگاه هفت تير سوار مترو شدم. راستش به جرأت ميتونم بگم يكي از شلوغترين روزهايي بود كه تا به حال ديده بودم. براي من كه كاملا به شلوغي و ازدحام مسافرين، عادت دارم شلوغي ديروز عصر، كمي غير منتظره به نظر ميرسيد. البته فكر كنم بخاطر نزديكي عيد بود كه در اين صورت خدا به داد ما برسه. ايستگاه به قدري شلوغ بود كه سكوي روبرويي اصلا ديده نميشد. خيلي سعي كردم كه خودم را به نزديكي خط قرمز لبه سكو برسانم ولي اصلا موفق نميشدم. بناچار كمي به پايين ايستگاه رفتم. چون با توجه به تجربه يك سالهام ميدانستم كه تحت هر شرايطي واگنهاي كناري در شرايط اضطراري، باز هم وضعيت بهتري را دارا ميباشند. چند دقيقه بعد قطار وارد ايستگاه شد و مسافرين به سمت درها هجوم آوردند. من در همان لحظه اول با اندكي فشار و روشهاي ميانبر، خودم رو به داخل قطار رسوندم چون اگر همان لحظه اول غفلت كني ديگه بايد قيد قطار رو بزني و منتظر بعدي باشي.
هميشه وقتي مترو به ايستگاه توپخونه نزديك ميشه بعلت عوض شدن خطوط، تعداد مسافرين هم زيادتر ميشه. اين حالت در قطار ديروزي هم اتفاق افتاد. از ايستگاه هفت تير كه سوار مترو شدم تا خود توپخونه، هر ايستگاه به شلوغي مترو اضافه ميشد. واقعا نميشد تكون خورد. فقط خوشحال بودم كه تا چند دقيقه ديگه اين حالت تموم ميشه. اتفاقي كه ديروز در اين شرايط رخ داد يك ايستگاه مانده به توپخونه يعني تو ايستگاه سعدي بود. وقتي قطار ايستاد طبق معمول چند نفر از مسافرين خيلي سريع پياده شدند. گويا چون قطار خيلي دير آمده بود مسافرين بيروني هم همان لحظه خواستن كه سوار بشن. در حين پياده و سوار شدن مسافرين، دو نفر بحالت تنهاي، محكم به هم خوردند. مانند ساير مواقع در همان لحظه اول، اين دو نفر خيلي سريع چند تا از فحشهاي معروف مترو رو نثار هم كردند. اما مسئله تمام نشد چون بعد از آن به مقدار كمي هم درگيري فيزيكي را شروع كردند كه خوشبختانه خيلي سريع و با وساطت بقيه، تمام شد. ولي مسافري كه پياده شده بود قصد ول كردن طرف رو نداشت و محكم دست مسافري رو كه تازه سوار شده بود گرفته بود و سعي داشت كه اونو از قطار پياده كنه و حقشو كف دستش بزاره. خلاصه صحنه عجيب و خندهداري در حال رخ دادن بود. ساير مسافرين داخل قطار هم نميگذاشتند كه همسفرشان به بيرون كشيده بشه. در اين ميان در مترو هم بسته نميشد. چند نفري هم از ميان شلوغي داخل صداشون ميومد كه ميگفتند: تو ميتوني. نزار در بره. بكشش و . . .
اين صحنهها از زمان شروع تا اتمام ماجرا نزديك سه دقيقه طول كشيد كه براي مترو، زمان خيلي زيادي هست. بهرحال با خير و خوشي وارد ايستگاه توپخونه شديم. موقع پياده شدن مخصوصا در اين ايستگاه، زمان خيلي حياتيه و بايد خيلي تند و سريع پياده بشي چون در آن واحد، دوباره قطار پر ميشه. نفر جلويي من اصلا تكون نميخورد. ديدم اوضاع داره خراب ميشه. منم با الهام از دعواي چند دقيقه قبل و كمي حالت جو گيري، با صدايي نسبتا بلند داد كشيدم كه عمو برو كنار ديگه. شانس آوردم كه دعواي ديگري شروع نشد و سريع خودم رو به خط بعدي رسوندم.
چي بگم از خط بعدي. انگار ديروز، روز شلوغي مترو بود. اين قطار هم وحشتناك شلوغ بود. در بين راه كه به سمت مقصد در حال حركت بوديم و مردم به حالت فشرده ايستاده بودند ناگهان صداي شخص جواني از ميان جمعيت شنيده شد كه گفت: حاجي، دست نزن و گرنه فكتو ميارم پايين. مسافرين چند لحظه به طرف صدا برگشتند ولي هيچكس حوصله دعواي ديگري رو نداشت.
