تبليغاتX
خاطرات مترو - سه متر برابر هشتصد تومن

خاطرات مترو

وقايعي كه چند متر پايين‌تر از شهر تهران در حال انجام است

بعضي از صحنه‌هايي كه روزانه در مترو مي‌بينم شايد براي خيلي‌ها ناراحت كننده و اعصاب خردكن باشد. ولي براي من كه چند ساله با مترو رفت و آمد مي‌كنم ناچاراً به وسيله تفريح و سرگرمي تبديل شده است و سعي مي‌كنم نهايت خنده و لذت رو از ديدن اين صحنه‌ها ببرم.

اولين صحنه مربوط ميشه به شخص محترمي با شغل گدايي كه در يكي از ايستگاه‌ها وارد قطاري شد كه من در داخلش بودم. من شخصا هيچ‌وقت به گدا اعتقاد نداشتم و تا الان حتي يك ريال به هيچ گدايي كمك نكرده‌ام. حتي آنهايي كه در به رحم آوردن دل، حسابي حرفه‌اي هستند.

در نگاه اول فهميدم كه داره فيلم بازي مي‌كنه. يكي از پاهاشو بطور حرفه‌اي پيچ داده بود و كاملا مارپيچي قدم برمي‌داشت. معلوم بود كه حسابي تمرين كرده. البته شايد خيلي‌ها بگن كه واقعا نياز داره و فيلم‌بازي نيست. بهرحال من كه هيچ وقت اعتقادي نداشتم. چون آدم بايد خودش كار كنه و در بدترين شرايط بحراني، دستش رو بسوي غريبه دراز نكنه.

خلاصه حواسم كاملا به يارو بود. چند قدمي رو كه از كنارم گذشت بطور تخميني اندازه گرفتم. شد سه متر. در فاصله سه متري كه از كنارم عبور كرد مبلغ هشتصد تومن به جيب زد توجه كنيد فقط در سه متر. چون واقعا جملات و بياناتش دلسوزانه و ترحم‌انگيز بود. حالا شما حساب كنيد هر قطار مترو داراي ده واگن بوده و هر واگن هم حداقل سي متر مي‌باشد. واقعا تو دلم بهش آفرين گفتم كه چقدر حرفه‌اي داره كسب درآمد مي‌كنه.  معلوم بود از اون حرفه‌اي‌هاست.

خودم رو با اون مقايسه كردم كه كل ماه رو صبح تا شب در اداره كار مي‌كنم و فكر كنم حقوق يك ماه من برابر درآمد چند روز اون باشه. بهرحال هر كسي يه روزي داره. نبايد تو كار خدا دخالت كرد.

افكارم رو به مسافر بغل دستي‌ام هم گفتم. همانطور كه انتظار داشتم از حرفام زياد استقبال نكرد و گفت كه بخاطر رضاي خدا داده است. فرمول جالبي بود : بخاطر رضاي خدا هر سه متر هشتصد تومن.

به نظرم وقتي كسي قدرت و توانايي گدايي كردن و پول گرفتن رو داره پس حتما مي‌تونه كار هم بكنه. خلاصه اون روز خودم رو با اين صحنه سرگرم كرده بودم.

ولي اكثر صحنه‌هاي جالب و خنده‌داري كه مي‌بينم مربوط ميشه به زمان سوار شدن و پياده شدن مسافرين كه سعي مي‌كنم اين صحنه‌ها رو از دست ندم. بحراني‌ترين زمان حالتي هست كه مسافرين به تعداد دو يا سه قطار منتظر مانده‌اند و آنوقت هست كه جمعيت زيادي روي سكو تشكيل مي‌شود كه فقط منتظر رسيدن قطار و باز شدن درب هستند تا سريع به داخل قطار هجوم ببرند. با اينكه صدها و هزاران بار مسئولين مترو اعلام كرده‌اند كه اول بايد مسافرين داخل قطار پياده شوند ولي اين فقط در حد حرف است و مسافرين داخل قطار كه بايد لقب "قرباني زمان" به آنها داده شود فقط چند ثانيه فرصت دارند تا پياده شوند. چون مسافريني كه چندين دقيقه بيرون منتظر مانده‌اند ديگر نمي‌توانند اين چند ثانيه رو هم تحمل كنند.

در يكي از روزهاي هميشه خوب! خدا كه شرايط ايستگاه همانند گفته‌هاي بالا بود آخرين مسافري كه مي‌خواست پياده بشه يه سرباز صفر و تنومندي بود كه در آخرين لحظه گرفتار حمله مسافرين شد و نتوانست پياده بشه. اولش فكر كردم اين بار قرعه، به اسم اين سرباز بود كه بايد چند ايستگاه بعد پياده بشه و دوباره برگرده. ولي چند لحظه بعد ديدم كه همين سرباز با آرنجش داره يكي يكي مسافرين رو درو مي‌كنه و بيرون مي‌ياد. ضرباتش واقعا سنگين بود و اول كار چند نفري سريع به كنار رانده شدند. همزمان با حركات سرباز، مسافرين بيرون كه مي‌خواستند داخل شوند همچنان به فشار ادامه مي‌دادند.

اينجور صحنه‌ها را بايد از نزديك ديد تا حسابي بخنديد. در اين ميان يه مسافري هم كه كنار جمعيت ايستاده بود و همانند من به اين صحنه‌ها نگاه مي‌كرد با صداي بلند داد كشيد: بابا، سرباز اسلام رو كشتيد الان ديگه اسرائيل حمله كنه كسي نيست جلوشون بايسته. همه كلي خنديدند.

خلاصه سرباز مورد نظر بعد از كلي كشمكش موفق شد كه پياده بشه. از همه اينها گذشته، جالبي كار در اين بود كه همه اين صحنه‌ها همراه با آهنگ زيباي سلطان قلبها كه از تلويزيون ايستگاه پخش مي‌شد اجرا مي‌گرديد.

اي كاش ديدن اين صحنه‌ها هرگز براي من زمان سرگرمي و خنده نمي‌شد. چون واقعا آدم بايد تأسف بخوره.


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:3  توسط مترو سوار  |